20
دراتاقی که عشق می بارد
خيس تر از باران ،
وسوسه ی ساده ی باد
عطر سيب پنهان در نور را
تا آخرين نقطه ی باور شوق به دوش می کشد .
زمان ، بهار است
مکان ، بهشت .
در اتاقی که شقايق
به تاراج ِ غروب می انديشد
تا گلوی کوچک پرنده ای ، ترانه ساز کند
هم چنان هوای بيراهه را گاز می زنم
تا هيأت تازه ای از عشق .
19
رهايی نام ِ ديگر قصه است
رام ، نام ِ ديگر افسار
از دايره های تو در تو
تا جای پای تکرار
و سکوت
که تنها صدای ساييدن دندان
به شوق ِ پوسيدگی افسار
که نام ديگرِ بيهودگی است .
بعد سکوت
ودايره ها .
بعد تاريکی و چرخش ها .
حالا بگو
آن جا که کمند انداز مرا باز می دارد .
با تو چه می کند از رفتنت
وقتی که ما با آرزوهای يک اسب می ميريم .
18
و خدا را ديدم
آن بالا در عمق روشنای آفتاب
دو ماهی را می ديد
در لا به لای سبزه و خزه های اتاق
غوطه می خوردند و می تنيدند در هم
و عاشق بودند .
ديدم که خدا
با ترديد گناه را سبک سنگين می کرد
و گيج از عطر ِ سيب ،
گوش می سپرد به وسوسه ی طلوع ِ شعر های بعد از ظهر
به خدا،
که خدا عاشق بود .
17
دنيای من که بزرگتر می شود
تو تحليل می روی
کوچک نه
کوچک تر ، خُرد ، ريز ،
حجم های بيهوده
رنگ های عبث ، محو
و دنيای من بزرگتر می شود .
اندوه ِ من ،
پاشيدن ِ حجم های بيهوده
و شاديم
شکل گرفتن ِ هستی که به حال پيوند می خورد .
دور نه ،
به پايين که می نگرم
بادکنک های ترکيده و مچاله
ساز پاييز را کوک می کنند و
دنيای من ، بزرگ و بزرگ تر می شود .
16
عيد که بيايد
روسری ها کهنه و
شيشه ها براق
نرگس ها در انجماد ِ قطره ها
يخ نخواهند زد .
همه چيز خواهيم داشت
وقتی هيچ چيز پنهان نباشد .
عيد که بيايد
همسايه ، برخاستنم را
تبريک می گويد .
يک سين از سفره ی عيد
عابری می گذرد
شيشه براق است
آدم است انگار .
15
جيغ ِ عروسک بيدارم کرد
ماه ِ خيس می لرزيد
در دستم هزار تِکه شد .
هوا سياه بود
نگاهی فسفری
ماهی را در گودی حوض ، منجمد
و عروسکم می گريست .
با گچ ِ زردی
آفتاب را کشيدم
فردا آمد
عروسکم اما به خواب ِ ماه رفته بود .
14
يک جرقه
يک صدا
به آنی
ستاره می پرد و
شب می ميرد .
ذوقی سپيد
می آشوبد
جنون ِ نسيم را .
يک جرقه
يک صدا
و بالا بلند ، يارِ نقره ای
با چراغی
که فاتح ِ قلعه ی تاريکی است .
13
پير بوديم
روز را شناختيم
دو صندلی گواه
و ميز معنای فاصله .
پير بوديم
و بازوان ما
حصار ِ آب و آينه .

مامان جون ، روزت فرخنده . همواره شاد و خندان باشی .
12
چيزهايی در من
بدل به خاطره می شود
که از هستی ام دردناک تر است
و شيرين تر از هستی
می گريزد از من
تا بيابَمَش .
چون آفتاب ميل ِ پريدن دارد
و من به شوق ِ رها کردن ِ پرنده
می گذارم از من بگذرد
تا خودم بدل به خاطره ای می شوم
که از هستی اش دردناک تر است
و می گريزم به شيرينی ِ هستی اش .

نه در سرخ می سوزم ،
نه در آبی آرام می گيرم
تنها انار ِ سياه را
در ديدارآبی ، سرخ می خواهم
و دانه های پر راز و رمز شوق را، هم چنان سر به مُهر.
چه رنجی است سرخ بودن
در زيستن ِ آبی .
10
دخترم طراح است
مدام دنبال ِ کشف ِ روزنه هاست
نه به در می انديشد
نه به پنجره های زنگار زده ،
ابر و باد شکار می کند .
دخترم طراح است
نه به قفل می انديشد
نه به سنگ
قدر ِ نور را می داند
و جانبِ آب و آينه ، سايه روشن می زند .
گاهی اوقات مُدلش می شوم
می نشينم کنارِ پنجره
پشت به دنيا .
دخترم اما روی روسری تيره ام
طرح ِ نور و باران می کشد
طفلک نمی داند
پرواز را ، سنگ ها بدرقه است .
9
ساختم ،
تا تو را داشته باشم
و ويران ، تا خودم را
پی می گيرم از هر سو
صدای ساختن و آوازِ فروريختنی
که به ترنمی از لحظه ها بدل می شود .
و می رسم تا تو،
که می سازی تا داشته باشی ام
و ويران تا خود را .
8
تو را دست ِ کم نگرفته و خودم را بی بها
اين شتاب ِ نيم روز است
که ديدار در بی بهاترين لحظه ها سقوط می کند .
هنوز به ياد دارم
دست ِ پُر از شمس ِ تو را
و ستون هايی رويیده از آتش
تا گردش ِ حريق ِ اشتياق
که سياره های حسرت به رقابت می چرخند.
اعتراف ِ من از نگاه ِ توست
که مثنوی را در آن خوانده و به ياد سپرده ام
تا بهانه ای برای ديداری ديگر داشته باشم .
7
شکلی از هستی
مثل ِ هر حس ِ زنده و جاری
از خاطره سَرَک
به حال پيوند می خورد
و تو دور اما نزديک به او
حَرفت را که می گويی
به ترانه بدل می شود.
اِنگار ترنم ِ سازِ جهان
از همين سر زدن های گاه و بی گاه است .
شکلی از هستی
مثل ِ...